تبليغاتX
نوشدارو

امروز 28 اسفند بود، فردای 27 اسفند. همان روزی که قرار بود هر سال یادمان باشد، همان روزی که هر سال یادم بود و همان روزی که هر سال یادت نمی ماند. فکرش را بکن که همه چیز چقدر بی اهمیت شده برایم که امسال حتی من هم نیامدم سر قرارمان، قرارمان که 5 سال بود یک نفره شده بود و از امسال به بعد هم هیچ نفره خواهد شد. آری به همین سادگی غبار روی همه چیز می نشیند تا شاید تا چند سال دیگر حتی چهره هامان را هم از خاطره هامان محو کند.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 1:32  توسط مریم | 

برای اینجا نوشتن دلم تنگ می شود گاهی، اینجایی که کم می خوانندش و البته کم هایی که می شناسمشان و همین کم ها باعث می شوند که اینجا یک گوشه ی دنج باشد که نوشتن در آن آرامم کند گاهی.

گاهی مثل الان که حالم خوب نیست، البته حالم دیگر بد هم نیست، یعنی دیگر اتفاقی که حالم را خوب کند یا بد نمی افتد! نه اینکه اتفاقی نیفتد؛ این منم که اتفاق ها دیگر مهم نیستند برایم. بس که در این چند سال اخیر، اتفاق های عجیب و غریب برایم افتاده، اتفاق هایی که همیشه از دور می بینیم شان و فکر می کنیم که ممکن نیست یک روز برای خود ما هم پیش بیایند که البته اشتباه فکر می کنیم!

این روزها انگار واقعاً هیچ چیز مهم نیست برایم، مدتی است انگار در خلسه ام، انگار بین زمین و آسمان معلق ام! دیگر نه چیزی روی زمین پابندم می کند، نه هیچ ریسمان معلقی از آسمان مشتاق گرفتن دست هایم است.

هر اتفاقی که می افتد، چه خوب و چه بد، انگار فقط خیلی آرام در قلبم رسوب می کند و مدتی است قلبم از این رسوب ها سنگین شده! دلم یک جای دور می خواهد با یک آدم غریبه، آن قدر غریب که نه من او را بشناسم و نه او، من را. دلم می خواهد برایش زار بزنم همه ی این دردها و رسوب ها را و او فقط گوش کند و بفهمد همه ی حرف هایم را، هیچ چیز نگوید و تا وقتی که گریه می کنم، فقط محکم بغلم کند و بفهمد که فقط دلم می خواهد گریه کنم... فقط و فقط.

پی نوشت 1: این روزها معنی سادیسم و مازوخیسم را بیشتر می فهمم.

پی نوشت 2: دلتنگی هم از حدش که بگذرد رسوب می کند در قلب آدم، و این رسوب هم هر چه بیشتر شود، قلبت را سنگ تر می کند.

پی نوشت 3: اینکه کسی فقط موقع مشکلاتش به یادم می افتد، برخلاف بعضی ها، من را ناراحت نمی کند، شاید آن کس از حرف زدن با من حالش بهتر شود و من هم کلاً پایه ام که حال آدم ها بهتر شود!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 0:40  توسط مریم | 

می گم استاد ببخشید من امروز حالم خوب نبود، یه ذره تپق می زدم!

می گه: هر کی میاد اینجا حالش خوب نیست، اگه کسی حالش خوب باشه سراغ موسیقی نمی ره، آدما میان اینجا که حالشون خوب شه!

بعد فکر می کنم که راست می گه و شنبه ها که از کلاس میام کلی حالم خوبه، هم به خاطر ساز دهنیم و هم به خاطر استاد مهربونش.


+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 22:28  توسط مریم | 

وقتی برگردی می بینی

دیگر نه از تارهای عنکبوت خبری هست

نه از گرد و خاک پشت پنجره

نه این شب ها تاریک اند و نه این غروب ها دلگیر

نه این سرمای زمستانی استخوان می ترکاند و نه این برگ ریزان پاییزی دلم را بی قرار می کند

نه این خانه سوت و کور است و نه این دل، فانوس به دست، مرثیه های بی تو بودن را زمزمه می کند

گاهی یک ستاره کافی ست

تا تمام آسمان شبی روشن شود

شبی که تو، آن هم به زحمت، شاید فقط می توانستی فانوسی در آن باشی

و خورشید هم هست

تا دست های گرمش را از شیشه ی پنجره به من برساند

پنجره ای که حضور تو خاطرش را مکدر کرده بود

وقتی برگردی به جای قار قار کلاغ های سیاه، صدای آواز شاد گنجشک ها می آید

و باغچه به جای علف های هرز، از شکوفه های درخت سیب پر شده است

وقتی برگردی،

این خانه دیگر

جایی برای تو نیست. 


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 16:40  توسط مریم | 
 

امروز  دوباره قلب درد گرفتم، از صبح که بیدارشدم، همین طور تند تند می زنه. نه تند تند معمولی ها! از اون تند تند هایی که احساس می کنی یه تلمبه، خون قلب ت رو میاره تو حلق ت و می بره پایین. بعدش حالت تهوع می گیری و می خوای خون بالا بیاری که یهو احساس می کنی همزمان تو قلب ت دارن رخت می شورن. حالا دلشوره هم اضافه می شه.

سوار تاکسی می شی بری سر کار. ساعت هفت صبحی، راننده داره یه نوحه گوش می ده و شدید، تحت تاثیره. تو هم هندزفری رو می ذاری تو گوش ت و شدید تحت تاثیری. بعدش هم یه آقای دیگه سوار تاکسی می شه و می شینه رو صندلی عقب که اون هم از صدای بلند نوحه، شدید، تحت تاثیره! یهو آقای نوحه خون که خودش بیشتر از همه تحت تاثیره نمی دونم چی داد می زنه که آقایون تحت تاثیر توی تاکسی می زنن زیر گریه. اون موقع ست که تو هم که تحت تاثیر صدای تو گوش ت ای، دل ت می خواد که بزنی زیر گریه. ولی خون تو قلب ت که الآن توی حلق ت قلپ قلپ می کنه، راه گریه رو هم می بنده و احساس می کنی الآن از چشمات و گوشات و سوراخای دماغ ت خون داغ می زنه بیرون.

 بالاخره می رسی و می ری پشت میزت می شینی. قرار نشستن هم نداری، بلند می شی می ری تو آشپزخونه یه لیوان آب یخ می خوری، انگار یه ذره صدای قلپ قلپ ها کمتر می شه. برمی گردی پشت میزت و یه لیوان آب یخ دیگه می ذاری کنار دست ت. تا می شینی، دوباره خون میاد بالا. از آب تو لیوان یه قلپ دیگه می خوری، دوباره بهتر می شی و بعدش دوباره بدتر. یه نفس عمیق و بعدش یه آه کشیده. دو ثانیه حال ت خوب می شه و دوباره... چشمات و می بندی، یه جفت چشم می بینی. خون میاد تو گلوت. بازشون می کنی، بهتر می شی. تا اطلاع ثانوی نباید اصلاً چشمات و ببندی. فکر می کنی آخرین بار کی این طوری شدی. یهو می ترسی و سعی می کنی خودت و جمع کنی. مثل اینکه حواست داره پرت می شه دوباره و دیواری که کشیده بودی دورت دچار زلزله شده. دنبال یه ستون می گردی که بگیریش و نلرزی، اما یادت میاد که  هر چی ستون اطراف ت بود، خیلی قبل تر از این اتفاقا ریختن. یهو پاهات سست می شن و احساس می کنی داره خوابت می بره. ولی می دونی که نباید چشمات و ببندی، چون دوباره اون دو تا چشم میان سراغت و اوضاع از این هم بدتر می شه. دیگه حتی نمی تونی به این فکر کنی که باید چی کار کنی. فقط می تونی تصمیم بگیری که هیچ کاری نکنی و حتی به هیچی هم فکر نکنی. خیره می شی به صفحه مانیتور و صفحه ی شطرنجی توسی رو مرور می کنی. خوبیش اینه که می شه کاری کرد که هر چی خونه هاشو بشمری تموم نشن، مثل گوسفندایی که شبا می شمردیم تا خوابمون ببره. آدم آخرسر خوابش می بره اما گوسفندا تموم نمی شن. خونه های شطرنجی این برنامه هم مثل گوسفندا بی نهایت ن. فکر می کنی خیلی هم بد نیست. تا ساعت 5 وقت داری بشمری، حتی می تونی برای نهار هم نری  و خونه ها رو بشمری. همین طوری که داری خونه های توسی رو می شمری، انگار یه باد ملایم توسی از تو سرت رد می شه. احساس می کنی مغزت یه ذره خنک شده و شاید بتونی  یه ذره فکر کنی و یه راه حل پیدا کنی. یهو یه صدایی تو گوش ت می پیچه. صدای تلفن ت ه. یکی داخلی ت و گرفته، گوشی رو برمی داری، می گی سلام. رییس می گه: خانوم شبان، مهمونای ما رسیدن، کاری که قرار بود آماده کنین رو پرینت بگیرین بیارین بالا. گوشی رو که می ذاری، دیگه نه دهنت مزه ی خون می ده نه دلشوره ی رخت چرکای تو قلب ت و داری. فقط صدای پرینتر میاد که با صدای رییس قاطی شده که هی تکرار می کنه: خانوم شبان... مهمونا... جلسه...خانوم شبان... پرینت... پرینت... جلسه... خانوم... مهمون...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 15:47  توسط مریم | 
 

سلام به تو ای عزیزترینم؛

قبل از هر چیز از تو می خواهم مادرت را ببخشی که هر چند خودخواهانه، اما نمی خواهد تو را به دنیا بیاورد؛

تنها برای اینکه می داند تاب دیدن غصه ها و اشک هایت را در جدال با این همه سیاهی و فریب و دروغ ندارد.

مادری که می داند چقدر خنده های شیرین ات برایش عزیز است و چقدر از دیدن خوشی ات حال خوبی پیدا می کند؛ اما نمی تواند و هرگز، نمی تواند غمت را، یک قطره اشک ات را و از آنها بدتر بغض ات راـ  وقتی نمی توانی و نباید بشکنی اش ـ ببیند.

نمی تواند احساس بدی که بعد از گفتن اولین دروغ زندگی ات پیدا می کنی را ببیند.

بعد از اینکه اولین بار غرورت را شکستند، تاب این را ندارد که دستانش را روی شانه هایت بگذارد و بگوید: "پسرکم، محکم باش، کمرت را راست کن و سرت را بالا بگیر"؛ چون قبل از اینکه اینها را بگوید، خودش شکسته است!

و اگر روزی قلبت را شکستند روزی هزار بار می میرد و زنده می شود، اما نمی تواند بگوید: "دخترکم، نازنینم، قوی باش، حواست باشد که قلبت را به هر کسی نباید بدهی!

می دانی؟ یک بار خوابت را دیده ام، تازه به دنیا آورده بودمت و تن عریانت را سخت در آغوشم می فشردم؛ می دانی؟ بهترین احساس و بزرگ ترین لذت زندگی ام بود!

مادرت این رویا را هم در رویاهایش نگاه می دارد تا نبیند روزی را که کسی تن عریانت را در آغوش بگیرد، اما دوستت نداشته باشد؛ مادرت طاقت دیدن آن روز را هم ندارد.

بعد از این همه حرف، نمی خواهم فکر کنی که مادرت خیلی ضعیف است؛ او فقط دوست ندارد تویی را که حتی نمی داند دوست داری به این دنیا بیایی یا نه، به اینجا بیاورد.

نمی خواهم بگویم که اینجا فقط پر از زشتی و سیاهی است، سپیدی هایی هم هست که گاهی دلگرم ات کنند به زنده بودن.

اما نمی خواهم به خاطر چند تکه ابر سپید، در آسمان بی ستاره ی شبی که پر از هراس است و تنهایی، رهایت کنم.

مرا ببخش ای عزیز ترین، اما مادرت فکر می کند اگر اصلا نباشی، برایت بهتر است!

تنها حسرتی می ماند برای مادرت از "در آغوش گرفتنت" که آن را شاید بتواند تحمل کند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 20:18  توسط مریم | 
 

هر چه می گذرد، بی حرف تر می شوم، هر چه بیشتر نگاه می کنم به مردم، هر چه بیشتر می بینم شان، هر چه بیشتر می شنوم شان، هر چه بیشتر در کتاب ها می گردم و می یابم و گاه نمی یابم، در تاریخ، در  عرفان، در مذهب، در بی مذهبی، در خدا و در بی خدایی، در هر چیز که به فکرم بیاید، ساکت تر می شوم، و هر چه ساکت تر می شوم بیشتر عجیب می شود برایم سکوت نکردن آدم ها، اینکه اصرار دارند، در باب هر اتفاق نظر بدهند و اصرار دارند بگویند که آنها بیشتر می دانند.

دیگر برایم معنی ندارد خیلی چیزها که دیگران جدل می کنند برایش، اینکه می کوشند و می جنگند تا اثبات کنند، راه آنها، ایدئولوژی آنها درست ترین است و برای اثبات کردن آن دست به هر کاری می زنند که گاهی کمترین اش به تمسخر گرفتن طرز نگاه و فکر دیگرانی است که با آنها هم داستان نمی شوند. باور ندارند که اگر در شرایط همان دیگران زندگی می کردند، همان گونه می شدند که آنها هستند.

فکر می کنم باید همه را پذیرفت، با هر نگاه و فکری، دیگران خوب یا بد نیستند، فقط شرایط متفاوت، ما را متفاوت می سازد، وماییم که خوب یا بد می بینیم همدیگر را.

چه خوب می شد به جای متهم کردن دیگران، آنها را خوب می دیدیم تا خوب تر زندگی کنیم.

 

در موسمی که خستگی ام می برد ز جای

با من بدار حوصله بگشای در ز حرف

اما در آن نه ذره عتاب و خطاب تلخ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 15:23  توسط مریم | 
 

این همه شب دوست ناداشتنی گذشتند، بی آنکه زود بگذرند!

کاش این یک شب دوست داشتنی اصلا نگذرد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 0:42  توسط مریم | 
 

این همه دویدم که پشت سر، جا بگذارمت

 این قدر خندیدم که اشک هایم مجالی برای جاری شدن نیابند

 این همه شلوغ کردم اطرافم را، که می دانستم سرانجام خلوت، فکر توست

این نهایت توان من بود برای گذر زندگی

و نمی دانم می دانی که حاصل این همه تلاش، به لحظه ای یاد تو و آنی فکر تو، آوار می شود بر همه ی لحظه هایم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:31  توسط مریم | 
 

این روزها "شور زندگی" می خوانم و سطر سطرش زندگی ام را شوری می بخشد که در کتاب های دیگر ندیده ام.

در همه ی دردهایش که کم هم نیستند، در تمام تعاریفی که از زندگی دارد، شوری ست که شورانگیز است برایم! حتی شده برای لحظه هایی کوچک مرا می برد از اینجا و احساس های خوبی در من به جا می گذارد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 22:38  توسط مریم |